تبليغاتX
یا ابا صالح المهدی ادرکنی
یا ابا صالح المهدی ادرکنی
صفحه نخست
ايميل مدير
یا ابا صالح المهدی ادرکنی

 

روزی خدا هستی را قسمت می کرد .

خدا گفت :

چیزی از من بخواهید .. هر چه باشد شما را خواهم داد .. سهمتان را از هستی خواهم داد .. زیرا خدا بسیار بخشنده است .

و هر که آمد چیزی خواست .. یکی بالی برای پریدن ..و دیگری پایی برای دویدن .. یکی جثه ای بزرگ خواست ..و آن یکی چشمانی تیز .. یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را .

در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت :

من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا .

تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت رو به من بده .

و خدا کمی نور به او داد .

نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت : آنکه با خود نوری دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد ، تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی .

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .

هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است .

تقدیم به تو گلم.

نوشته شده توسط گمنام در شنبه چهارم مهر 1388
لينك مطلب

. منزل ام کلثوم

در شب نوزدهم، مولا حال عجیب و غیر توصیفی داشت. برای دلجویی بیشتر از دختر کوچکش، آخرین افطار خود را (با توجه به اطلاع قبلی از شهادت خویش) در منزل دخترش ام کلثوم قرار می‌دهد. سر سفرة افطاری که غذای موجود در آن دو قرص نان جو و مقداری شیر و نمک است، می‌نشیند. رو می‌کند به دخترش و می‌فرماید: دخترم! تاکنون نشده که پدرت با دو خورشت افطار کند. دخترم! شیر را بردار! من با همان نان و نمک افطار می‌کنم.

بیش از سه لقمه میل نمی‌کند و وقتی با پرسش دخترش رو به رو می‌شود که پدر! مگر روزه‌دار نبودی! چرا غذا کم میل فرمودی؟ پاسخ می‌دهد که دوست دارم خدایم را با شکم گرسنه ملاقات کنم.[1]

2. انتظار در طول شب نوزدهم

در شب نوزدهم، مولا آرام و قرار نداشت؛ هر لحظه بیرون می‌رفت، به آسمان نگاه می‌کرد و می‌گفت: به من دروغ گفته نشده و من نیز دروغ نمی‌گویم. این شب همان شب وصال است. این همان شبی است که حبیبم رسول خدا صلی الله علیه و آله به من وعده داده است؛ چنان که ابن حجر می‌گوید: «فَلَمَّا کَانَتِ اللَّیْلَةُ الَّتِی قُتِلَ فِی صَبِیحَتِهَا عَلِیُّ بْنُ اَبِی طَالِبٍ اَکْثَرَ الْخُرُوجَ وَ النَّظَرَ اِلَی السَّمَاءِ فَقَالَ مَا کُذِّبْتُ وَ اَنَّهَا هِیَ الَّیْلَةُ الَّتِی وُعِدْتُ.» و گاهی یس می‌خواند و آن گاه عرضه می‌داشت: «اَللَّهُمَّ بَارِکْ فِی الْمَوْتِ اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَیْهِ رَاجِعُونَ لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِِیمِ؛[2] خدایا! مرگ را مبارک گردان! ما از خدائیم و به سوی او می‌رویم. هیچ یاری و قدرتی نیست، مگر از خدای بلند مرتبه با عظمت.»

لحظه به لحظه بر اشتیاق مولا افزوده می‌شد و عرضه می‌داشت: «اَللَّهُمَّ قَدْ وَعَدَنِی نَبِیُّکَ اَنْ تَتَوَفَّانِی اِلَیْکَ اِذَا سَئَلْتُکَ اللَّهُمَّ وَ قَدْ رَغِبْتُ اِلَیْکَ فِی ذَلِکَ؛[3] خدایا! پیامبرت به من وعده داد که به سوی خودت مرا دریافت می‌کنی، هنگامی که درخواست کنم. خدایا! و من ‌‌[اکنون] مشتاق آمدن به سوی تو هستم.»

هیجان و اشتیاق به شهادت و ملاقات الهی حضرت آن قدر زیاد بود که خود می‌فرماید: هر کاری کردم راز مطلب را بفهمم نفهمیدم؛ «مَا زِلْتُ اَفْحَصُ عَنْ مَکْنُونِ هَذَا الْاَمْرِ وَ اَبَی اللَّهُ اِلَّا اَخْفَاهُ؛[4] پیوسته از سرّ و باطن این امر تفحص و جستجو کردم، ولی خدا ابا کرد، جز اینکه آن را پنهان کرد.»

آری، مولا در آن شب حال عجیبی داشت.

آن شب علی در سینه سودای دگر داشت تنها خدا از سوز و حال او خبر داشت

گام زمان آهسته بر روی زمین بود قلب زمین در اضطرابی آتشین بود

آن شب علی را حال و روز دیگری بود

در جان مولا ساز و سوز دیگری بود

آن شب علی عزم سفر کردن به سر داشت

زهرا سرشک غم به چشمان زین سفر داشت

آن شب محمد سخت دلتنگ علی بود مشتاق دیدار دل آرای علی بود

آن شب حسن را سینه اقیانوس غم بود

جان حسین آن شب پر از درد و الم بود

چشم علی، چشم انتظار اختران بود

جان علی مشتاق رضوان و جنان بود[5]

3. در خواب دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله و تقاضای شهادت

شب نوزدهم، بچه‌ها تا پاسی از شب خدمت پدر بودند و آن گاه به منزل خویش رفتند. امام حسن مجتبی علیه السلام هنوز صبح نشده بود، نزد بابا برگشت و مستقیم به مصلای پدر رفت. علی علیه السلام با احترام خاصی از حسنش استقبال کرد. آن گاه فرمود: «پسرم! لحظه‌ای خواب به سراغ چشمانم آمد، در حالی که نشسته بودم. ناگهان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را [در عالم رؤیا] دیدم، عرض کردم: یا رسول الله! من از دست امت تو چه رنجها و خون دلها خوردم! پس حضرت فرمود: علیه آنها نفرین کن! پس [نفرین کردم و] گفتم: «اَبْدَلَنِی اللَّهُ بِهِمْ خَیْراً وَ اَبْدَلَهُمْ شَرّاً؛[6] [خدایا! مرا از آنها بگیر و] به جای آنها بهتری برای من قرار ده و بر آنان [نیز] به جای من [آدم نالایق] شری را مسلط گردان!»

الهی مردم از من سیر و من هم سیرم از مردم

نما راحت مرا ای خالق ارض و سما امشب

در نقل دیگری آمده که صدای گریة علی علیه السلام بلند شد؛ به گونه‌ای که تا آن روز آن گونه گریه نکرده بود. عرض کردند: چه شده است که این گونه گریه می‌کنید؟ حضرت فرمود: در سجده دعا می­کردم که لحظه‌ای خواب به چشمم آمد، دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌فرماید: «یَا اَبَا الْحَسَنْ طَالَتْ غَیْبَتُکَ فَقَدْ اِشْتَقْتُ اِلَی رُؤْیَاکَ فَقَدْ اَنْجَزَلِی رَبِّی مَا وَعَدَنِی فِیْکَ...؛[7] ای اباالحسن! دوری تو طولانی شده است. به راستی مشتاق دیدار تو هستم، پس به راستی پروردگارم برای من آنچه را در بارة تو وعده داده بود، حتمی کرد.»

4. به سوی محراب شهادت

نزدیک اذان صبح شد و وقت رفتن به مسجد. حضرت آماده مسجد رفتن شد. مرغابیها سر راه مولا را گرفته، صدا و ناله می‌کردند. حضرت فرمود: «دَعُوهُنَّ فَاِنَّهُنَّ صَوَانِحُ تَتْبَعُهَا نَوَایِحُ؛ آنها را به حال خود واگذارید؛ زیرا آنها صیحه می‌زنند [و طولی نمی‌کشد] که به دنبال آن نوحه‌گریها بلند می‌شود.» ام کلثوم و حسن علیهما السلام عرض کردند: «چرا فال بد می‌زنید؟» فرمود: «فال بد نیست، دل گواهی می‌دهد که به شهادت می‌رسم.»[8]

ناله‌های مرغان و اشک فرزندان، مانع علی علیه السلام نگشت، به راه خویش ادامه داد تا به درب خانه رسید، کمربند حضرت به قلاب در گیر کرد و باز شد. گویا با زبان بی‌زبانیش می‌خواست مولارا از تصمیم رفتن به سوی دوست باز دارد؛ اما بر عکس، فریاد آن عاشق شهادت بلند شد که خطاب به خود می‌‍‌گفت: ای علی!

اُشْدُدْ حَیَازِیمَکَ لِلْمَوْتِ فَاِنَّ الْمَوْتَ لَا قِیکَا وَلَا تَجْزَعْ عَنِ الْمَوْتِ اِذَا حَلَّ بِنَادِیکَا

وَلَا تَغْتَرَّ بِالدَّهْرِ وَ اِنْ یُوَافِیکَا کَمَا اَضْحَکَکَ الدَّهْرُ کَذَاکَ الدَّهْرُ یُبْکِیکَا؛[9]

کمربندت را برای مرگ محکم ببند؛ زیرا مرگ تو را ملاقات می‌کند و از مرگ هنگامی که می‌آید جزع و ناله مکن و به دنیا مغرور نشو هر چند با تو همراهی کند؛ [زیرا] روزگار همچنان که تو را بخنده می‌آورد، همین طور می‌گریاند.»

بعد از رسیدن به مسجد، اول با سپیده سحر خداحافظی کرد: ای طلوع فجر! از روزی که علی به دنیا آمده، نشده تو بیدار باشی و چشمان علی در خواب؛ اما این شب، آخرین شبی است که چشم علی را بیدار می‌یابی.

فجر تا سینه آفاق شکافت

چشم بیدارِ علی خفته نیافت

آن گاه شروع کرد به گفتن آخرین اذان؛

آمد خطاب ارجعی از سوی جانان بر خاست تا بانک اذان از کوی جانان

تکبیر گفت آن شیر روز و عابد شب

بگشود بر حمد خداوندی علی شب

وقتی از بام مسجد پایین می‌آمد، افتخار همیشگی خویش را به زبان جاری ساخت و فرمود:

«خَلُّوا سَبِیلَ الْمُؤْمِنِ الْمُجَاهِدِ

فِی اللَّهِ لَا یَعْبُدُ غَیْرَ الْوَاحِدِ؛[10]

راه مؤمن مجاهد در راه خدا را باز کنید؛ که [افتخار همیشگی‌اش آن است که] جز خدای واحد را نپرستیده است.» آری، علی هنوز افتخارش این است که رزمندة مؤمن طالب شهادت است.

5. نماز عشق یا سکوی پرواز

آن گاه وارد مسجد شد و خفتگان همیشه در خواب و از جمله قاتلش را برای نماز بیدار کرد، نماز را بست و سر به سجده گذاشت.

در سجده بانگ یا علی جان زود بشتاب

گویی خدا در انتظارش بود بی‌تاب

نامردی از کین تیغ بر فرق علی زد

تیغ ستم بر فرق انوار جلی زد

آه از نهاد خاک تا عرش خدا رفت

سوز دل افلاک تا عرش خدا رفت

پای زمین روی زمین خشکیده بر جای گویا قیامت ناگهان گردید بر پای

دیگر علی بود و خداوند جلی بود «فُزتُ و ربِّ الکعبه» فریاد علی بود

بشکست پشت دین حق یکباره بشکست ابر عزا بر چهرة خورشید بنشست

دیگر علی تنها‌ترین مرد زمان نیست

ای وای بی‌حیدر چگونه می‌توان زیست؟[11]

هنوز سر از سجده بر نداشته بود که شمشیر ابن ملجم مرادی بر فرق مولا نشست. در آن لحظه حساس، دو صدا به گوش رسید:

یکی بین زمین و آسمان، جبرئیل امین علیه السلام بود که خبر شهادت علی علیه السلام را داد؛ به این صورت که «به خدا قسم! ارکان هدایت فرو ریخت و نشانه‌ها و عَلَمهای پرهیز کاری سرنگون گشت و ریسمان محکم الهی گسست.» و ادامه داد: «قُتِلَ ابْنُ عَمِّ الْمُصْطَفَی قُتِلَ الْوَصِیُّ الْمُجْتَبَی قُتِلَ عَلِیٌّ الْمُرْتَضَی قَتَلَهُ اَشْقَی الْاَشْقِیَاءُ؛[12] پسر عموی مصطفی کشته شد. وصی برگزیده به قتل رسید. علی مرتضی کشته شد. او را شقی‌ترین افراد به قتل (شهادت) رساند.»

و صدایی هم از عاشق شهادت، علی علیه السلام شنیده شد که می‌فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَْهُ وَ رَسُولُهُ؛[13] به نام خدا و به یاری خدا و بر دین رسول خدا [از دنیا می‌روم] قسم به پروردگار کعبه! رستگار شدم. این [شهادت] چیزی بود که خدا و رسولش به ما وعده داده بود.»

ای تیغ زهرآلوده مجنون تو هستم

چشم انتظارت هر شب اینجا می‌نشستم

ای تیغ من لب تشنة دیدار بودم

شبها برای دیدنت بیدار بودم

عمری به راهت چشم حسرت دوختم من با آتش دل ساختم من سوختم من

هر نیمه شب من گفتگو با ماه کردم

فریادهای سینه را در چاه کردم

ای تیغ زهرآگین مرا دل‌گیر کردی

چون دیر کردی تو علی را پیر کردی

بعد از آنکه زخم سر را بستند و حضرت به هوش آمد، در حالی که خون از سر و روی حضرت می­ریخت، عرضه داشت: اِلهِی اَسْئَلُکَ مُرَافَقَةُ الْاَنْبِیَاءِ وَ الْاَوْصِیَاءِ وَ اَعْلَی دَرَجَاتِ جَنَّةِ الْمَاْوی؛[14] خدای من! از تو همراه بودن با انبیاء و اوصیاء و بالاترین درجة بهشت را درخواست می‌کنم.»

6. و سرانجام جایگاه آن حضرت

آن شب به داغ مولا مهتاب گریه می‌کرد تصویر ماه در آب بی‌تاب گریه می‌کرد

شد چهرة عدالت گلگون ز تیغ فتنه

پیش نگاه مسجد محراب گریه می‌کرد

همچون برادرانش زینب به چشم خون داشت

آن آیه صبوری بی‌تاب گریه می‌کرد

اصبغ بن نباته می‌گوید: وارد خانة علی علیه السلام شدم، دیدم علی علیه السلام یک پارچة زردی را به سر مبارکشان بسته‌اند و خون هم مرتب از سر مولا می‌ریزد و رخسار شریفشان زرد شده است؛ به گونه‌ای که من بین پارچه و صورت تشخیص ندادم. آن گاه فریاد کشیدم و خود را به دامن حضرت انداختم و او را می‌بوسیدم و اشک می‌ریختم. حضرت فرمود: «لَا تَبْکِ یَا اَصْبَغُ فَاِنَّهَا وَ اللَّهِ الْجَنَّةُ؛[15] گریه نکن اصبغ به راستی و قسم به خداوند! این [حالی که می‌بینی، مرا در شرف ورود به] بهشت [قرار داده] است.»

و به دخترش ام کلثوم که به شدت گریه می‌کرد، جایگاه خویش را گوشزد کرده، فرمود: «یَا بُنَیَّةُ لَا تَبْکِِین فَوَ اللَّهِ لَوْ تَرَیْنَ مَا یَرَی اَبُوکَ مَا بَکَیْتِ...؛ دخترم! گریه نکن! به خدا سوگند! اگر می‌دیدی آنچه را که پدرت می‌بیند، گریه نمی‌کردی.» عرض کرد: شما چه می‌بینید؟ فرمود: «می‌بینم که ملائکه و انبیاء عظام صف کشیده‌اند و همه منتظرند که من بروم ... .»[16]

و حسن ختام را جملات عاشق علی علیه السلام صعصعة بن صوحان قرار می‌دهیم. وی در حالی که یک دست بر قلب خود گذاشته بود و با دست دیگر خاک بر سر می‌پاشید، می‌گفت: «مرگ و شهادت گوارایت باد! که تولدت پاک و شکیبایی‌ات نیرومند و جهادت بزرگ بود. بر اندیشه‌ات دست یافتی و تجارتت سودمند گشت. بر آفریننده‌ات وارد گشتی و او تو را با خوشی پذیرفت و ملائکه‌اش به گردت جمع شدند. در همسایگی پیغمبر جای‌گزین گشتی و خداوند تو را در قرب خویش جای داد و به درجة برادرت مصطفی رسیدی و از کاسه لبریزش آشامیدی... .»[17]

میسر نگردد به کس این سعادت

به کعبه ولادت به مسجد شهادت

نوشته شده توسط گمنام در سه شنبه هفدهم شهریور 1388
لينك مطلب

به نابودی کشوندیم تا بدونم
همه بود و نبود من تو بودی
بدونم هر چی باشم بی تو هیچم
بدونم فرصت بودن تو بودی
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره... تمومه
همین که اول و آخر تو هستی,
به محتاج تو محتاجی حرومه
پریشون چه چیزا که نبودم
دیگه میخوام پریشون تو باشم
تویی که زندگیمو آبرومو
باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو میتونی کاری کنی که
دلم از این همه حسرت جدا شه
به تنهاییت قسم تنهای تنهام
اگه دستم تو دست تو نباشه

توو زندگی ما ادما خیلی چیزا هست و خیلی چیزا نیست...

معمولا هرکسی به یه طریقی برای چیزهایی که نیست دعا میکنه که باشه...

بعضی ها بر این باورند که ستاره دنباله دار میتونه ارزو رو براورده کنه...

بعضی ها معتقدند بچه های معصوم دعاشون زود اجابت میشه...

بعضی ها ارزوشونو به مادرشون میگن چون پیش خدا ارج وقرب داره...

وخلاصه هرکس به نحوی دعای خودشو به گوش خدا میرسونه...

اما بهتر نیست که ما مستقیما به خود خدا حرف دلمون رو بگیم؟؟

پیش خدا دعا کردن یه مزه دیگه ایی داره...

با خود خدا حرف زدن و درد و دل کردن یه چیز دیگه هست...

ماه رمضان بهترین فرصته برای با خدا اشتی کردن

برای اینکه چند دقیه بعد از نماز بشینیم وتوو دلمون برای خدامون درد ودل کنیم

اخه ما مهمون خدا هستیم

 خدا میخواد ازمون پذیرایی کنه

پس مثل همیشه و بهتر از همیشه با اغوش باز بدون توجه به همه گناهایی که کردیم از ما استقبال میکنه

نکنه این فرصت رو از دست بدیم

خدا یه سال دیگه به ما افتخار داده و ما باید با تمامه وجود محبت این میزبان رو درک کنیم

نکنه عید فطر بیاد و ما دست خالی باشیم

عاشقای خدا ماه ضیافت خدا بر شما مبارک

التماس دعا

نوشته شده توسط گمنام در جمعه سی ام مرداد 1388
لينك مطلب

گرفته بوي تو را خلوت خزاني من


                          کجايي اي گل شب بوي بي نشاني من؟!


چنين که بوي تنت در رواق ها جاري است


                          چگونه گل نکند  بغض  جمکراني  من؟!


عجب حکايت تلخي است نا اميد شدن


                        شما کجا و من و چادر شباني  من ؟!


به پاي بوس تو آيينه دست چين کردم


                      کجايي اي گل شب بوي و بي نشاني من؟!

                                             

نوشته شده توسط گمنام در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
لينك مطلب

 

اونی که یاری مثل تو داره ؛ بیاره، بیاره ، بیاره

    به سر زلف تو تموم عالم، نداره ، نداره ، نداره

نوشته شده توسط گمنام در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
لينك مطلب

 

خدایا شکرت که « تو » خدایی و راه و رسم خدایی رو خوب می دونی.

خداجونم ممنونم به خاطر همه چیز

نوشته شده توسط گمنام در دوشنبه پنجم مرداد 1388
لينك مطلب

نام : حسین

لقب : سید الشهداء

کنیه : ابو عبدالله

نام پدر : علی (ع)

نام مادر : فاطمه (س)

تاریخ ولادت : 3 شعبان

محل ولادت : مدینه

مدت امامت : 11 سال

مدت عمر : 57  سال

تاریخ شهادت : 10 محرم

علت شهادت : عدم بیعت با یزید

نام قاتل : شمر بن ذی الجوشن

محل دفن : کربلا معلی

امام حسین فرزند دومین امام علی و حضرت زهرا علیهم السلام است . آن حضرت در شهر مدینه به روز سوم شعبان  دیده به جهان گشود آن حضرت شش ماه و ده روز با برادر بزرگترش امام حسن (ع) فاصله سنی داشت و مراحل رشد و نمو خویش را  درمدت کمتر از هفت سال در مصاحبت با رسول (ص) و سی سال در کنار امیرالمومنین (ع) و ده سال با امام حسن (ع) گذراند.  و در سال 49 یا 50 هجری پس از شهادت مظلومانه امام حسن (ع)  امامت شیعیان را بر عهده گرفت .


امام حسین (ع)  در شکم مادر، کراماتی صادر شده که از آن جمله است:
1- فاطمه (س) از شکم خود صدای ذکر و تسبیح و تقدیس خدا را می‌شنید.
2- نور حسین (ع)  بر صورت و پیشانی فاطمه زهرا ( س)  ظاهر شده بود، به گونه ای که پیامبر اکرم (ص) به او فرمود: «ای فاطمه، من در صورت تو نوری مشاهده می‌کنم. به زودی حجت و امامی برای مردم به‌دنیا می‌آوری» 

در روایت دیگری، فاطمه سلام الله علیها فرمود:« وقتی فرزندم حسین در شکمم بود، در تاریکی شب، نیازی به چراغ نداشتم.»یکی از ویژگی‌های امام حسین ( ع )  این است که جبرئیل مژده‌ی ولادت و خبر شهادت آن حضرت را پیش از تولدش برای پیامبر گرامی آورده است.


امام صادق (ع)  فرمود: « جبرئیل بر محمد (ص)  نازل شد و گفت: ای محمد! خدا تو را به مولودی که از فاطمه متولد می‌شود مژده می‌دهد و بدان که امت تو، بعد از تو او را می‌کشند»

پیامبر اکرم (ص) فرمود:
« ای جبرئیل! سلام مرا به پروردگارم برسان. مرا به مولودی که از فاطمه متولد شود و امتم او را بکشند نیازی نیست.» جبرئیل به آسمان عروج کرد و آنگاه فرود آمد و دوباره همان سخن را گفت. پیغمبر نیز همان پاسخ را تکرار کرد. جبرئیل به آسمان بالا رفت و آنگاه فرود آمد وگفت:« ای محمد! پروردگارت به تو سلام می‌رساند و به تو بشارت می‌دهد که امامت و ولایت و وصایت را در نسل آن مولود قرار می‌دهد.»
آن‌گاه پیامبر فرمود: «راضی شدم.»

 ابن عباس از پیامبر اکرم (ص) نقل می فرمایند که :
وقتی امام حسین (ع) به ‌دنیا آمد، خداوند به جبرئیل وحی کرد که با هزار گروه از فرشتگان، بر من نازل شوند و  ولادت حسین (ع) را به من تهنیت بگویند. هر گروه شامل یک میلیون فرشته بود سوار بر اسب‌های ابلق( سیاه و سفید)، با زین‌ها و دهنه‌های مزین به در و یاقوت، و همراه‌شان فرشتگانی بودند که چوب‌هایی از نور به‌دست داشتند .

 جشن میلاد امام حسین (ع) در ملکوتابن عباس از پیامبر گرامی نقل می کند:
وقتی امام حسین (ع)  به‌دنیا آمد، خداوند در عالم ملکوت به فرشته خازن و عهده دار آتش جهنم،  وحی کرد که به خاطر مولودی که به پیامبرش عطا کرده است، آتش جهنم را بر اهلش خاموش کند و به رضوان، نگهبان بهشت وحی کرد که بهشت را بیاراید و آن را خوشبو گرداند و به حورالعین وحی فرمود که خود را بیارایند و به دیدار یکدیگر بروند و به ملائکه وحی فرمود که در صفوفی بایستند و به تسبیح و تحمید و تمجید و تکبیر بپردازند. 
 

روز پاسدار رو به همه ی پاسداران عزیز مخصوصا عمو جون ناز خودم تبریک میگم

 

نوشته شده توسط گمنام در شنبه سوم مرداد 1388

چه خوبه همیشه ما با هم باشیم

من و تو دشمن درد و غم باشیم

چه خوبه دلامون از امید پره

غم داره از من و تو دل می بره

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه ها خسته می شن

کوچه ها به جای بوی بی کسی

پر از عطر خوش هم نفسی

تپش قلب تو با نبض منه

عزیزم لحظه ی عاشق شدنه

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه ها خسته می شن

نوشتم یادمون بمونه ۲۹/۴/۸۸ ساعت ۲:۱۰ بامداد تا ۳:۰۰ بامداد

نوشته شده توسط گمنام در پنجشنبه یکم مرداد 1388
لينك مطلب

اللهم عجل لولیک الفرج

خدا جونم خیلی دلم گرفته بیشتر از همه وقتی بهت احتیاج دارم که آرومم کنی و باهام حرف بزنی

نوشته شده توسط گمنام در جمعه بیست و ششم تیر 1388
لينك مطلب

دل من کوره ي سوزان عشق است
دلم سوگند پاکش جان عشق است
دلم اين عاشق شوريده ي مست
نمک پرورده ي دامان عشق است

دريغا چشم بينايي ندارم
ببين جز جان رسوايي ندارم
اگر رد مي کني رد کن ولي من
بجز درگاه تو جايي ندارم

پريشان خاطر و مست تو ام
قسم بر غم که پابست تو ام
اگر شوريده حال و بي قرارم
نمک پرورده ي دست تو يارم

خداوندا دلي دارم عطش سوز
که نه در شب بود تابش نه در روز
به وقت مردنم اي آتش عشق
کنار گور من شمعي بيفروز

شب از نيمه گذشت و ديده باز است
چرا امشب شبم دور و دراز است؟!
وضو کن با سرشک چشمم اي دل
که امشب فرصت راز و نياز است!


نوشته شده توسط گمنام در شنبه بیستم تیر 1388


  • منوي سايت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازي
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • نوشته پيشين
  • هفته اوّل مهر 1388
  • هفته سوم شهریور 1388
  • هفته چهارم مرداد 1388
  • هفته سوم مرداد 1388
  • هفته دوم مرداد 1388
  • هفته اوّل مرداد 1388
  • هفته چهارم تیر 1388
  • هفته سوم تیر 1388
  • هفته دوم تیر 1388
  • هفته چهارم خرداد 1388
  • هفته سوم خرداد 1388
  • هفته دوم خرداد 1388
  • هفته اوّل خرداد 1388
  • هفته سوم اردیبهشت 1388
  • هفته دوم اردیبهشت 1388
  • هفته اوّل اردیبهشت 1388
  • هفته چهارم فروردین 1388
  • هفته دوم فروردین 1388
  • هفته چهارم اسفند 1387
  • هفته سوم اسفند 1387
  • هفته دوم اسفند 1387
  • هفته اوّل اسفند 1387
  • هفته چهارم بهمن 1387
  • هفته سوم بهمن 1387
  • هفته دوم بهمن 1387
  • هفته چهارم دی 1387
  • هفته دوم دی 1387
  • هفته چهارم آذر 1387
  • هفته اوّل آذر 1387
  • هفته چهارم آبان 1387
  • هفته سوم آبان 1387
  • هفته دوم آبان 1387
  • هفته اوّل آبان 1387
  • هفته چهارم مهر 1387
  • هفته سوم مهر 1387
  • هفته دوم مهر 1387
  • هفته اوّل مهر 1387
  • هفته چهارم شهریور 1387
  • هفته دوم شهریور 1387
  • هفته اوّل شهریور 1387
  • هفته چهارم مرداد 1387
  • هفته دوم مرداد 1387
  • هفته اوّل مرداد 1387
  • هفته چهارم تیر 1387
  • هفته سوم تیر 1387
  • هفته اوّل تیر 1387
  • هفته چهارم خرداد 1387
  • هفته سوم خرداد 1387
  • هفته دوم خرداد 1387
  • هفته اوّل خرداد 1387
  • هفته چهارم اردیبهشت 1387
  • هفته سوم اردیبهشت 1387
  • هفته دوم اردیبهشت 1387
  • هفته اوّل اردیبهشت 1387
  • هفته چهارم فروردین 1387
  • هفته سوم فروردین 1387
  • هفته چهارم اسفند 1386
  • هفته سوم اسفند 1386
  • هفته دوم اسفند 1386
  • آرشيو موضوعي
  • نويسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همين صفحه

  • آمارسايت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati